سه شنبه 7 آذر 1391
سلام گل مادر. دلم برات یه ذره شده عزیزم.
این روزا ما تو ایام محرم هستیم. شنبه یکشنبه هم به خاطر تاسوعا و عاشورا تعطیل بود و ما بعد 6سال رفتیم شمال. منظورم اینه که بعد از اینکه مامانی و بابایی با هم آشنا شدند این اولین باری بود که محرم رفتیم شمال.خلاصه جونم برات بگه که سفر خوبی بود و هوای شمال هم ابری و بارونی بود.
ما صبح زود جمعه راه افتادیم و تو تقریباً تمام راه خواب بودی. وقتی رسیدیم اولش خجالت می کشیدی ولی بعد نیم ساعت دیگه شیطنت هات شروع شد. این روزا خیلی حرکات و کلماتت بامزه شده. مامان حاجی سر به سرت می گذاشت و تو میگفتی: نکن. نکن . بعد وقتی کارش رو تکرار می کرد با عصبانیت برمی گشتی و می گفتی: عزیزم! نکن. و بعد همه می زدیم زیر خنده.
وقتی هیئت عزاداری تو محل راه افتاد نصف راه بغل من بودی و بعد رفتی بغل بابا رضا. این روزا خیلی شیطنت می کردی و یه عادت هم کردی اینه که ناخن هات رو می جوی. دایی محمد هم بعد هر کار اشتباه که می کردی می گفت: بیا یه سری توضیحات بهت بدم. بعد می رفتی بغلش و اونم درباره کارهای اشتباهت برات توضیح می داد و تو هم هنوز چند قدم ازش دور نمی شدی کارت رو تکرار می کردی و اونم دوباره می گفت بیا دوباره یه سری توضیحات بهت بدم و ما می خندیدیم. خلاصه سفر خوبی بود. تو راه برگشت هم اذیت نکردی. دیگه خانم خوبی شدی و خودت تو صندلیت می نشینی.
دیروز بابایی به خاطر ناخن هات از داروخانه لاک تلخ خرید و زدیم به دستت. الهی بمیرم تا دست تو دهن میکردی سرت رو تکون میدادی و می گفتی: بابایی دخن بشور. عزیز دل مادر! ببخش ولی به خاطر سلامتیت لازم بود که این عادت از سرت بیافته.امیدوارم زود جواب بده.
عسل مامان! دوستت دارم امیدوارم همیشه سالم باشی...



سه شنبه 7 آذر 1391 
